http://v110.ir/salavat/ http://v110.ir/salavat/ با کاروان بی رقیه . . . ! - کلبه تنهایی


















سفارش تبلیغ
صبا


کلبه تنهایی

باور کن گلم ! من همان زینبم ! همان زینبی که هر روز زیر آفتاب نگاه تو گرم میشد،

همان زینبی که از طنین صدای تو جان می گرفت ، همان زینبی که روزش را با زیارت

تو آغاز می کرد و شبش را با چراغ یاد تو به پایان می برد . باور کن همان زینب ،

همان خواهر ، چهل روز است تو را ندیده است . بلند شو برادر گلم ! چرا جوابم

را نمی دهی ؟ تو که همیشه به احترام حضورم می ایستادی ، حالا چه شده

که حتی جوابم را نمی دهی ؟ آه چه توقعی دارد زینب از تو ، آخر تو که ....

باشد حالا که تو نمی توانی ، من برایت همه چیز را می گویم ، آن روز

غمگین کودکیمان که یادت هست ؟ همان روز آتش و در و ........

آری ! می دانم حتی حالا هم طاقت شنیدنش را نداری . برایت بگویم

کودکان تو آواره بیابان های بی چراغ شدند . یکی دو ستاره خاموش شد

تا صبح چه کشیدیم برادر ! فقط یاد و ذکر خدا و تو و پدر و مادر و جدمان

قوت دلمان شده بود ، وگرنه قصه به اینجا نمی رسید . در راه هر جا که شد ،

چراغ یاد تو را روشن کردیم . چه که بر سر آل امیه نیاوردیم ، کوفه می لرزید

از طنین صدایمان ، هر اشکمان را بر چله کمان نشانده بودیم و قلب

خواب آلودگان را نشانه رفته بودیم ، اما امان از شام ! تاریکی شام

بر روشنایی کلام ما پیشی می گرفت . اما ستاره سه ساله تو آنجا

را هم روشن کرد . چه بگویم برای تو ، برای تو که از همه چیز با خبری ؟!

در این چهل روز یک لحظه نوازش صدای تو گوشم را تنها نگذاشت .

هر چه را باید می گفتم به زبانم جاری شد . همیشه گرمای دستان حمایتت

را بر روی شانه هایم حس می کردم . یک آن خودم را بی تو ندیدم ، اما

چه کنم که تو خواسته بودی هر لحظه نبودنت را به یاد دیگران بیندازم و

بیدارشان کنم . هر چه بود این چهل روز گذشت و من دوباره به دیدار

تو آمدم حالا نمی خواهی برای دیدن خواهرت ، از جای برخیزی ؟


نوشته شده در یکشنبه 91/10/10ساعت 12:31 صبح توسط یاس آبی| نظرات ( ) |